احساس میکنم که توی یک غار هستم. غار نه ، چیزی شبیه غار. ازین لوله های بزرگ و آهنی انتقال نفت که قطرش به اندازه دو تا قد انسان هست. زنگ زده و تاریک. من دارم توی این لوله راه میرم. کلا همه زندگی ام درین خلاصه شده که طول این لوله رو طی کنم. دلم نمیخواد. دوستش ندارم. ازینکه اینجا راه برم بدم میاد. ولی انگار چاره ای نیست. هیچ گریز و راه در رویی جر ابتدا و انتهای این لوله نیست. به ابتداش نمیشه برگشت. مسیرم فقط یک طرفه است و راهی جز انتهای این لوله سرد و تاریک و
↧









