دیروز برای کاری رفتم بیمارستان نیکان. همونجایی که پسرکوچولو به دنیا اومد. تو راه برگشت از جلوی قاراشی همایون هم گذشتیم. همونجایی که سه تایی رفتیم جیلیز ویلیز سفارش دادیم. یه دونه سفارش دادیم و سه تایی خوردیم. من خیلی سیر نشدم ولی رفتنش کیف میداد. ************* امروز برای نماز صبح که بیدار شدم، حرفهای دیشب پسر تو ذهنم چرخید. همش داری غر میزنی و نق میزنی و میگه حوصله ندارم و خسته ام. حرف راست رو باید از بچه شنید.
↧








