می دونم مسخره است ولی بعضی وقتا حس مرگ دلنشین میشه.
گاهی وقتها مثل امروز دلم مرگ می خواد.گاهی وقتها خواستنی میشه.
دوست داشتم بخوابم و چشم باز کنم و هر جایی باشم غیر از اینجا و جهنم.
صحرا، دشت ، بیابون جایی که هیچ آدمی دور و برم نباشه.
خیلی خسته ام.
خدایا چقدر دلم برات تنگ شده.
برای اینکه سرم رو بذارم روی شونه هات و گریه کنم و حرف بزنم.
چی کار کردم که انقدر کمرنگ می بینمت و ازت دور شدم.
یهویی اومدم و دلم خواست بنویسم. شاید بازم بیام. اصلا هر وقت دلم بخواد می ام مگه کسی طلبکارمه؟
پاک خل شدم. با خودم هم درگیری پیدا کردم.








